زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره
پسرم برديا پسرم برديا ، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره
پرکشیده🧚‍♀️پرکشیده🧚‍♀️، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره
پرکشیده 🧚‍♂️پرکشیده 🧚‍♂️، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

آرزوی من

زندگی رو ادامه میدم این تصمیم این دقیقه منه

فرشته من زميني شد

برديا روز دوشنبه ساعت ١٢  با وزن ٣٢٠٠ و قد ٥٠ سانتيمتر و دور سر ٣٤  بوي بهشت رو به زندگي من اورد نرمي پوست مرطوبشو هرگز فراموش نميكنم وقتي اولين بار با اون چشماي درشت  و براق بهم نگاه كرد   ...
7 خرداد 1394

شب تولد...

امشب که با مامان وجی اومدیم خونه رفتیم و اخرین عکسهای بارداریو گرفتیم البته اینقدر شیر تو شیر شد که با مامان عکس نگرفتم حالا فردا صبح اونا رو هم میگرم حمام رفتم و شام خوردم  چند تا عکسم با بابایی گرفتم  و العان اومدم تا اخرین مطالب  رو قبل از تولدت به وبلاگت اافه کنم میدونم که دلم برای با تو بودن تو این حال هرسال تنگ میشه تاریخ تولدت به یادم میاره که 9 ماه زیبا ترین مخلوق خدا رو تو دلم داشتم پسرم فرشته من شاهزاده من  بردیای من با تمام وجودم دوستت دارم ببخش که بیتر از 38 هفته و 3 روز نتونستم تو دلم نگهت دارم قول میدم این 10 روز باقیموندهد رو جبران کنم فردا میبنمت نازنینم دوستت دارم
4 خرداد 1394

اخرین ویزیت

پسر قشنگم منو شما به همراه مامان  وجی اخرین ویزیت رو انجام دادی من صبح یه مقدار خیس شدم و تکونهات کم شده بود وقتی رفتیم مطب قلبت هم یواش میزد چند بار چک شدیم هردو و بنا به شرایط موجود و نشتی احتمالی کیسه اب قرار شد صبح روز دو شنبه 4 خرداد ساعت 7 من برم بیمارستان راستی میدونستی تولد من به ماه شمسی 5 شعبانه و تو 6 شعبان به دنیا میای...
4 خرداد 1394

لباس بيمارستان پسري

ديروز داشتم ساك بيمارستانو برسي ميكردم فهميدم كه روپوش سايز صفر برات نخريدم البته يه٢٠ تيكه داري كه توش داشت ولي رنگش ابي رود من دوست داشتم قرمز تنت كنم اين شد كه تو فاصلهىاي كه دكتر بياد براي سونو گرافي با بابايي رفتيم و اين لباسو برات خريديم البته بگم بابات خيليييي اسرار كرد كه من جنس بهتر بردارم ولي از اونجايي كه برا بيمارستانه و خيلي زود كوچيك ميشه همينو گرفتم ...
3 خرداد 1394

دوست عزیز که پرسیدی چطوری مامان شدی..!

یه دوستی نظر خصوصی گذاشته بود و پرسیده بود چطوری مامان شدی برا نظر خصوصی نمیشه جوای ارسال کرد به ادرس وبلاگت هم رفتم  هیچ پستی نبود که من نظری بزارم  گفتی وبلاگمو خوندی ..! من نوشتم چطوری مامان شدم اول اینکه بگم من  تمام وبلاگم در مورد روش بارداریم بوده اما در یک جمله خلاصه 40 روز بعد از ا یو ای منفی یه هویی بیبیچکم + شد زمانی که من کلا بیخیال همه چی شده بودم یعنی طبیعی باردار شدم http://saba_banoo.niniweblog.com/post228.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post233.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post246.php http://saba_banoo.niniweblog.com/post246.php تو این 4 تا پست تقریبا مشخصه که چی ش...
3 خرداد 1394

اخرين سونو گرافي

  نگرات شدم چند روز اختلاف بين سونو گرافي ها ايجاد شده وزنتم از اون كه فكر ميكردم كمتره اب دورت خيلي كم شده براي همين كه حركاتت به نظرم زياد مياد  ...
2 خرداد 1394

منو و اميد و برديا با گنبد امام رضا

  اولاي بارداريم يه شب خواب ديدم يه نفر اومد و بهم گفت بچت پسره و شب تولد حضرت عباس دنيا مياد امروز تولد  حضرت عباسه  صبح به اميد گفتم دلم ميخواد حرمو ببينم گفت العان موقعيت نيست بريم داخل خيلي خسته بود ولي منو دور حرم گردوند منم برا ماماني گروه عكس فرستادم و از همونجا دعاىكردم ايشالا شب ميرم حرم و از پشت پنجره فولاد زيارت ميكنم باشه كه قسمت شماىي باشه كه وبلاگم رو دنبال ميكنيد ...
2 خرداد 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آرزوی من می باشد